من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي...
برای من اي مهربان!
چراغ بياور
و يک دريچه که از آن...
به ازدحام کوچه ي خوش بخت بنگرم!
تنها یادگار قلبم باش
در محضر رویتان صفا را عشق است
باران زده نم نم و هوا را عشق است
این عشق چقدر دست و پا گیر شده
گور پدر عشق. شما را عشق است
یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو.......
باش با چشم خودت خاطره ای سبز بگو
نکند چشم تو دلگیر شود بعد برو........
موج زلفت چه عجب میشکند ساحل دل
صبر کن موج به زنجیر شود بعد برو......
عشق هم فرصت لبخند تو را می طلبد
خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو...
خواب دیدی دلی دست به دامان تو شد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو....
لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی
تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو...
زندگی گذر از عرض شادی ها
و عبور از طول غصه هاست
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
بوسه برعکست زنم ترسم که قابش بشکند. قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است.
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند. تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود
ناز چشمانت به قدر مژه بر هم زدني
در گذر گاه زمان...
خيمه شب بازي دهر...
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد...
عشقها مي ميرند...
رنگها رنگ دگر مي گيرند...
و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده به جا مي ماند...
دستام رو بگیر تو دستات
وقت تنهایی و غربت
تکیه گاه خستگیم باش
توی این کویر وحشت
کنار آشنایی تو آشیانمه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند:به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم