تبليغاتX
.....یادگاری.....

.....یادگاری.....

تنها یادگار قلبم باش

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي...
برای من اي مهربان!
چراغ بياور
و يک دريچه که از آن...
به ازدحام کوچه ي خوش بخت بنگرم!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط علی  | 

در محضر رویتان صفا را عشق است

باران زده نم نم و هوا را عشق است

این عشق چقدر دست و پا گیر شده

گور پدر عشق‌. شما را عشق است

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:31  توسط علی  | 

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو....

یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو.......

باش با چشم خودت خاطره ای سبز بگو

نکند چشم تو دلگیر شود بعد برو........

موج زلفت چه عجب میشکند ساحل دل

صبر کن موج به زنجیر شود بعد برو......

عشق هم فرصت لبخند تو را می طلبد

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو...

خواب دیدی دلی دست به دامان تو شد

باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو....

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:54  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:44  توسط علی  | 

زندگی گذر از عرض شادی ها

 و عبور از طول غصه هاست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 13:52  توسط علی  | 

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي

 با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:8  توسط علی  | 

بوسه برعکست زنم ترسم که قابش بشکند.  قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است.  

بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.  تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:20  توسط علی  | 

عشق زمینی همیشگی و پایدار نیست عشقی که همیشگی و پایدار است عشق به معبود الهی است .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 20:58  توسط علی  | 

و خداست......تنها تنهایی.......که درتنهایی......تنهایم نگذاشت.....
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:5  توسط علی  | 

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

ناز چشمانت به قدر مژه بر هم زدني

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 14:18  توسط علی  | 

 

در گذر گاه زمان...

خيمه شب بازي دهر...

با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد...

عشقها مي ميرند...

رنگها رنگ دگر مي گيرند...

و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده به جا مي ماند...

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:57  توسط علی  | 

دستام رو بگیر تو دستات

وقت تنهایی و غربت

تکیه گاه خستگیم باش

توی این کویر وحشت 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 10:14  توسط علی  | 

 

کنار آشنایی تو آشیانمه می کنم  

      فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

           کسی سوال می کند:به خاطر چه زنده ای؟

                  و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:58  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:32  توسط علی  | 

من غريبه ي ديروزم آشناي امروز وفراموش شده ي فردا...پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي فردا يادم كني
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:14  توسط علی  |